نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم
که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی
نه سراغ من گرفتی ، نه سخن به نامه گفتی
به همان بهـــانه ای که، نشنیده ای ندائـــــی
من به چشم مانده در راه، به دلی لبالب از«آه»
دیده ام که ره رسیــــــــــده به تقاطــع دوراهی
غصه ی دوباره ی من، قلب پاره پاره ی من
مانده در حسرت رویت، به سـلامی ونگاهی
این شکسته قلب عاشق، خون به سینه چون شقایق
زغمت چنان شکســــته که نباشــــــــدش دوائــــی
شب بی ترانه ی من، اشک عاشقانه ی من
می رود زغصـــه دل، تا به درگــه خدائی
توبرو که قلب شیدا، گرچه جان سپرده درجا
سر نهد به دامن غم، در فغان این جدائی . . .
درباره این سایت